نتايج نظرسنجي پست پاييني: سه نفر گفتند: ميزان حقوق مهم نيست، حلال باشه و تمام سعيش رو بكنه. يك نفر: 700 هزار تومان. يك نفر:800 هزارتومان. يك نفر يك و نيم ميليون تومان. دو نفر سه ميليون تومان. بقيه هم نظري نداشتند. و اما حالا در اين پست ببينيم من چه فرمودهام.

دوستم رفيقالعلما بيمار شده بود، از او در بيمارستان عيادت كردم، و بعد به رستوران بيمارستان رفتم تا كمي غذا بخورم.
وقتي غذا را گرفتم، آن را روي ميز گذاشتم و رفتم تا دستهايم را بشويم. بعد از شستن دستهايم، سر ميزم نشستم و مشغول غذا خوردن شدم كه در همين هنگام به ناگه دختري به غايت زيبا روبهروي من نشست.
دختر: سلام.
من: سلام.
بدون هيچ حرفي خورشت من را برداشت تا بخورد.
درست است كه من را كل دنيا ميشناسند و ميدانند كه از آقايي چيزي كم ندارم اما ديگر تا اين حد هم نبايد احساس صميميت كرد.
با خود فكر كردم حتما مستخدمي چيزي است و پول غذا را ندارد. مودبانه و بدون هيچ حرفي، مقداري پلوي خود را در ظرفي كشيدم و به او دادم و گفتم: لذتهاي دنيوي را بايد با هم تقسيم كنيم. همهي لذتهاي دنيوي با سختي همراه است. ما يك روز تمام كار ميكنيم تا پول غذا را فراهم كنيم، بعد با سختي فراوان غذا را درست ميكنيم و ده دقيقه از طعمش لذت ميبريم و بعد از غذا هم سنگين ميشويم. اين همه سختي قبل و بعد از غذا وجود دارد و فقط ده دقيقه لذت طعم غذا را ميچشيم. لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ في كَبَدٍ (بلد4) براستى كه انسان را در رنج آفريده ايم. (بلد4)
دختر: آري درست است.
من: يا مثلا تهيه خانه. سالها كار ميكنيم و در اواخر عمر خانهاي تهيه ميكنيم. شبي چند ساعت در آن استراحت ميكنيم. و بعد هم كلي تعميرات دارد، آخرش هم آن را براي ديگران ميگذاريم و ميميريم.
لذتهاي دنيوي اولش سختي، وسطش كمي لذت، آخرش هم سختي است.
اما لذتهاي معنوي اولش لذت، وسطش لذت، آخرش هم لذت است. مثل همين تقسيم كردن غذا. يا مثلا لذت با خدا بودن. با خدا هم خوش ميگذرد (خَيْرٌ) و هم لذتش دائمي است (أَبْقى) وَ ما أُوتيتُمْ مِنْ شَيْ ءٍ فَمَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ زينَتُها وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ وَ أَبْقى أَ فَلا تَعْقِلُونَ (قصص60) و هر آنچه به شما داده شده است، كالاى زندگى دنيا و زيور آن است، و[لى ] آنچه پيش خداست بهتر و پايدارتر است؛ مگر نمي انديشيد؟(قصص60)
دختر: شما نيكوسيرت هستيد.
بعد از پايان غذا، او رفت. به صندليام تكيه داده بودم كه ناگهان نگاهم به ميز كناري افتاد. روي ميز كناري غذاي من دست نخورده قرار داشت.
يعني من غذاي آن دختر را خوردم و كلي هم برايش سخنراني كردم.
آن قدر شُكّه شدم كه از پشت افتادم و همگان هرهر و كركر خنده سر دادند و از اينكه موجبات خندهي ايشان را فراهم نمودم، از من تشكر بسيار كردند.
موقع حساب كردن پول غذا، از صندوقدار درباره آن دختر پرسيدم كه گفت او رئيس بيمارستان است
. همانجا بود كه تصميم گرفتم به اتاقش بروم و از او خواستگاري بنمايم چون در نظرم او بسيار باحال و بامرام جلوه كرد.
با پرسوجو اتاقش را پيدا كردم. در زدم و وارد شدم.
من: ببخشيد. من بعدا متوجه شدم كه غذايم در ميز كناري قرار داشت.
او: اشكالي ندارد.
من: اكنون شما زن ميشويد؟
او: چه گفتيد؟
من: يعني منظورم اين است كه ميشود درباره ازدواج صحبت بنماييم؟
او: باشد. به شما اجازه ميدهم در چند دقيقه مرا قانع كنيد تا همسر شما شوم.
من: دستتان در نكند.
او: اتفاقا در اثر عمل جراحيهاي زيادي كه انجام داده بودم، دستم درد ميكرد. ممنون از دعاي شما.
من: واي. اين همه تفاهم عجيب است واقعا. ليلي هم اين همه تفافهم با مجنون نداشت.
او: اكنون مرا قانع كنيد تا همسرتان شوم.
من: من قول ميدهم پول زيادي دربياورم و هر ماه به مسافرت برويم. يا بيشتر اوقات به دشت و دمن برويم و در آنجا جوج بزنيم با دوغ. من قول ميدهم كه فقط خوش بگذرانيم.
او: معمولا جوج ميزنند با نوشابه.
من: بعدا يواشكي نوشابه هم ميزنيم اما جلوي خوانندگان كه نميشود چيزي بگويم كه بدآموزي دارد.
او: باشد. اما فقط خوش بگذرانيم؟! اين مدل زندگي كردن كه خيلي بد است.
من: كجايش بد است؟ اينكه فقط خوشبگذرانيم كه خوب است؟ 
برچسب:
نویسنده: رضا موسویپور
تاريخ: چهارشنبه
17 شهريور
1395 ساعت: 2:54